dard - تاریخ: 1401/4/17 ساعت: 21:13
"Adin:
بدون من - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
به من بگو هنوز هم مرا دوست داری یا مهمان همیشگی نشسته در خانه ات مجالی برای خیال من نگذاشته وکهنه جایی که در ذهنت از آن من بود را محو گردانیده. به من بگو چرا چنین است؟احساس حضورت و نبودنتهمیشه میدانستم دل من و تو به یکدیگر راه دارد. چه کوتاه بود قصه ما اکنون دیر است؟!؟ به من بگو غریبه ی آشنای من
donya - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
دنیا به کام ما نبوده است تاکنون من بعد هم به کام شما , ما نخواستیم...
hom - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
اون چیزی که ازش میترسی آینده نیست تکرار تلخ گذشتس که می ترسونـتِت
Adin - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
Adine:از خود گذشته ام ، چون عاشق از غرور تــو نـيـز رد شـدی تـنها بـدون من ... !!ديروز اگر چه سخت ، امروز هم گذشت طــوری نـمی شـود فـردا بدون من ... !!
etemad - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 10:32
"Adin: بودنِ آدم ها و این که تو چرا همچنان تنهایی می شود یک سوال بی جواب...!!! نگاه که به گذشته می کنی می بینی یک چیزی، یک جایی، در لحظه ای از شاخه اعتمادت افتاده و شکسته... چیزی از جنس باورت به آدم ها، به بودن ها، به ماندن ها... باز عقب تر را که نگاه می کنی خودت را می بینی که داری تاب می خوری بین ح...
بدون من - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 5:16
به من بگو هنوز هم مرا دوست داری یا مهمان همیشگی نشسته در خانه ات مجالی برای خیال من نگذاشته وکهنه جایی که در ذهنت از آن من بود را محو گردانیده. به من بگو چرا چنین است؟احساس حضورت و نبودنت همیشه میدانستم دل من و تو به یکدیگر راه دارد. چه کوتاه بود قصه ما اکنون دیر است؟!؟ به من بگو غریبه ی آشنای من
بلاتکلیفی - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 5:16
Oath: تو میگی فقـر سخته، بیکاری، بی هدفی، تنهایی... من میگم بلاتکلیفـی.... خیلی لعنتیـه لعنتی... خیلی برزخه چه وقتی داری درس میخـونی و نمیدونی تهش چیه، شغله یا بیکـاری.... چه وقتی که هدف داری و نمیدونی رسیدن بهش ممکنه یا نـه.... چه وقتی که دوستش داری